1 مریضی بد
10 خرداد 92.
پسر نازم حدودا 11 روزی میشه که مامان به وبلاگت سر نزدم و مطلبی هم ننوشتم... راستش فکر میکردم الان که بیام کلی پیغام از دوستات ببینم که چرا نیستین و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی ظاهرا اونقدری که من نی نی وبلاگو جدی گرفتم ...... بی خیال! شاید اصلا متوجه غیبت مون نشده باشن. خدا هفته ای رو که گذشت سر هیچ مادر دیگه ای نیاره که خیلی سخت گذشت. عطای نازم مریض شده بودی و 1 هفته تموم به قول معروف تو بستر بیماری بودی
5شنبه شب پیش 3تایی رفتیم 1 دوری بزنیم و هوایی بخوریم که تو رو هم سوار 3 چرخه ات که تازه خریده بودیم کردیم ولی همش نق زدی .من و بابایی هم فکر می کردیم لالا داری . وسط راه هم که شروع کردی به گریه کردن و بابایی مجبور شد تا خونه بغلت کنه. وقتی رسیدیم خونه تو استفراغ کردی... فکر کردیم شاید شام بهت نساخته ولی موقع خواب باز هم تکرار شد. 1 کم خوابیدی و نیم ساعت نگذشته باز هم....... خیلی نگران شدیم و 2 نصف شب بود که بردیمت دکتر و فهمیدیم بله کوچولومون مریض شده. میگفتن آنفلوانزای ویروسیه!!!!!!! هرچی که بود پدرمون دراومد. تو هفته گذشته 2 بار پیش دکترای دیگه رفتیم(چون دکتر خودت نبود) 2بار هم پیش دکتر خودت. خدارو شکر استفراغت 1 روزه قطع شد و کار به سرم زدن و خدای نکرده بستری شدن نکشید ولی اسهال تا پریروز بلا انقطاع. شنبه گذشته که وزنت کردن 2 کیلو وزن کم کرده بودی و الان نمیدونم... بمیرم الهی خیلی اذیت شدی. 1 هفته تموم درد کشیدی و ناله کردی و لب به چیزی نزدی جز آب و ما 1 هفته پر از تنش و استرس رو پشت سر گذاشتیم و من و خاله جونی 1 هفته به همراهت بیخوابی کشیدیم تا تو 1 کم روبراه شدی به لطف خدا. الان 2شبه که 1کم راحت می خوابی. الهی مامان بمیرم که حتی گریه کردنای من هم چیزی از درد کشیدنت کم نمی کرد... بابایی هرروز برات صدقه می گذاشت کنار و از خدا خواستیم تا دوباره سلامتی به پسرمون عطا کنه و شکر عظمتش رو که دعاهامونو بی جواب نذاشت. دیشب اومدیم خونمون و 1 عالمه خستگی و زحمت گذاشتیم روی دوش خاله جونی مهربون و باباجونی ناز که خذا عمرشون بده و سایه شون بالای سرمون باشه ایشالله. گل پسرم بزرگتر که شدی باید حسابی زحمتای خاله جونو جبران کنی چرا که مثل 1 مامان بزرگ که برای نوه اش زحمت میکشه زحمت تورو کشیده
.
عکس های پسرم پس از 1هفته دست و پنجه نرم کردن با بیماری بد بد بد :
گلم داره به لباسشویی یا به قول خودش به به نگاه میکنه
مامان قربونت برم که اینقدر لاغر شدی پسرم. چقدر بابایی غصه لاغر شدنتو می خوره. خدارو شکر که حالت خوب شد پسرم.
گل مامان این هم چن تا عکسه قبل از مریض شدنت که مامان وقت نکرده بودم بذارم:
شیوه جدید پسری برای نگریستن به حیاط
که الهی مامان بمیرم با مریض شدنت همه چی از یادت رفت بس که درد داشتی با اون تن ناز و نیم وجبیت....
اینم گل پسرمون و 3چرخه اش:
مامانی می میرم برای این ناز کردنت:
گلم امیدوارم همیشه سالم باشی و بخندی تا من و بابا هم به خنده های شیرین تو دلشاد باشیم. الهی آمین.



1 مریضی بد
